Friday، November 20، 2009


شیرین عبادی


صراحتا ما را تهدید به قتل کرده‌اند

شیرین عبادی در کنار عبدالکریم لاهیجی، حقوقدان و نایب رئیس فدراسیون بین‌المللی حقوق بشر، در بروکسل

۱۳۸۸/۰۸/۲۹


شیرین عبادی، تنها برنده ایرانی جایزه نوبل، روز پنج‌شنبه در گفت‌وگو با رادیوفردا از تهدید جانی خود توسط نیروهای امنیتی جمهوری اسلامی خبر داد. خانم عبادی که دلیل این تهدیدها را تلاش مقامات جمهوری اسلامی برای جلوگیری از فعالیت‌های حقوق بشری خود می‌داند گفت: «بارها به همسر و خانواده من گفته‌اند که من در هر جای دنیا باشم ایمن نیستم»، اما تاکید کرد که «این‌ها البته عملی است بیهوده».

شیرین عبادی در گفت‌وگو با رادیوفردا ضمن اشاره به این که تمام حساب‌های بانکی و حقوق بازنشستگی خود او و همسرش در ایران ضبط و توقیف شده است افزود که ماموران دولت جمهوری اسلامی حتی «مدال نوبل، مدال لژیون دونور، انگشتر آزادی بیان و جوایز دیگر را که در گاوصندوق همسرم بوده» ضبط کرده‌اند.

او همچنین گفت: «حتی در برخی از گفته‌های صاحب‌منصبان نظامی نامی از من و مدافعان حقوق بشر در خارج از کشور مثل محسن کدیور و عبدالکریم لاهیجی برده شده و صراحتا ما را تهدید به قتل کرده‌اند.»

شیرین عبادی دلیل «عصبانیت جمهوری اسلامی» را ادامه فعالیت‌های حقوق بشری خود «فارغ از جانب‌داری سیاسی» می‌داند و می‌گوید مقامات دولت ایران می‌خواهند «به خیال خودشان از این طریق بر من فشار بیاورند».

این فعال حقوق بشر مردم ایران در گفت‌وگو با رادیوفردا دیگر دلیل این اقدامات دولت ایران را دیدار خود با بان کی – مون، دبیرکل سازمان ملل، و ارائه گزارش نقض حقوق بشر در ایران پس از آغاز اعتراضات به نتیجه انتخابات دانست.

خانم عبادی در عین حال به دولت ایران هشدار داد: «اگر جمهوری اسلامی از ارائه این گزارش‌ها ناراحت می‌شود بهتر است وضعیت حقوق بشر را در ایران بهتر کند.»

شیرین عبادی که از پیش از انتخابات ریاست جمهوری اخیر در خارج از ایران به سر می‌برد از زمان آغاز اعتراضات مردم در داخل کشور بر شدت فعالیت‌های خود افزوده و از جمله با دبیرکل سازمان ملل دیدار کرده است. خانم عبادی همچنین از بان کی – مون خواسته است که برای مشاهده «موارد نقض مکرر حقوق بشر» خود به ایران سفر کند.

برنده ایرانی جایزه صلح نوبل همچنین از پیگیری حقوقی توقیف اموال خود در ایران خبر داد، اما افزود: «هیچ قاضی تاکنون جرات نکرده است به شکایت ما رسیدگی کند.»

او در عین حال هشدار داد: «بدانند که اگر در ایران عدالت را اجرا نکنند، در جای دیگر عدالت اجرا خواهد شد.»شیرین عبادی در سال ۲۰۰۳ جایزه صلح نوبل را به خاطر تلاش‌هایش در راه دموکراسی و حقوق بشر و به‌ویژه «دفاع از حقوق زنان و کودکان» دریافت کرد.

Tuesday، November 17، 2009





بزرگداشت فروهرها، یکشنبه اول آذر


سه‌شنبه ۲۶ آبان ۱٣٨٨


مراسم بزرگداشت یازدهمین سالگرد جان باختن پروانه و داریوش فروهر روز یکشنبه ی آینده در تهران برگزار می شود. داریوش و پروانه ی فروهر یازده سال پیش توسط تیمی از اعضای وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی که بعدا به «محفل خودسر» مشهور شدند، با کارد سلاخی شدند و به قتل رسیدند. این قتل ها با قتل محمد مختاری و محمدجعفر پوینده ادامه یافت. آمران و عاملان این جنایت ها به مجازات نرسیدند و سپس در دولت احمدی نژاد بار دیگر به مناصب قدرت بازگشتند و «محفل خودسری» که محمد خاتمی رئیس جمهور وقت خبر ریشه کن شدنش را داده بود، به دولت دهم تبدیل کردند.در بیانیه ی فرزندان پروانه و داریوش فروهر گفته شده است:
یاد آر

در بزرگداشت داریوش و پروانه فروهر در یازدهمین سالگرد به‌خون خفتنشان ما را تنها نگذارید

پرستو فروهر - آرش فروهر

مکان: خیابان سعدی جنوبی- خیابان هدایت - کوچه شهید مرادزاده - پلاک ۱٨زمان: یکشنبه یکم آذرماه - ٣ تا ۵ بعد از ظهر

Monday، November 16، 2009


جوان کُشی در حکومت اسلامی


میرزاآقا عسگری (مانی)


جوان کُشی در حکومت اسلامی به شیوه ای روزمره تبدیل شده است. پیرسالاری اسلامی در ایران، دل تپنده و مغز اندیشمند و کارای جوانان ایران را در برابر کوبه های باتوم، و شلیک گلوله قرار داده است. کُشتن جوانان ایرانی، کُشتن ندا آقا سلطان در خیابان واحسان فتاحیان در زندان نه آغاز این شیوه بوده است و نه واپسین آن خواهد بود. اکنون که جوانان ایران برای کنارانداختن عبای اسلامی از روی میهن خود پای به خیابانها نهاده اند، روحانیون و پاسدارانشان برای کُشتن جان، شجاعت، اندیشه و خواست جوانان بسیج شده اند. حکومت اسلامی بر این باور است که نابودکردنِ جوانگرائی و نواندیشی در ایرانزمین تنها از راه حذف و ترساندنِ جوانان شدنی است. به این گونه که : شُماری را بکُش تا بقیه بترسند و به دخمه ی سکوت برگردند. امروز دیگر اندیشه و اراده ی نوگردانی در ایران تنها نزد روشنفکران و پیشگامان سیاسی نیست، نزد توده های وسیع زنان و مردان جوانی است که از چروکیدگی و ترشروئی سیمای میهنشان در شگفت مانده اند و برای زدودن چرک حکومت اسلامی از آن به راه افتاده اند.
حکومت آخوندی، بُن مایه ی فرهنگ سیمرغی ایران را که مهربانی، ارج نهی به جان و روان آدمی، همجانی با خدا، و زنخدائی است، دشمنِ تسلیم ناپذیر هستی خود می داند. از این روی، دشنه اش را در قلب جوانان ایران فرومی برد تا بل که جوانگرائی و نوگردانی سیاسی- فرهنگی در ایران را نابود کند. نُمادِ آژی دهاک(ضحاک ماردوش) که روزانه مغز دو جوان را خوراک مارهای روئیده بر شانه اش می کرد، نُمادی از جوان کُشی در «فرهنگ» دشمنان ایران است. هم اکنون، حکومت اسلامی در ایران می خواهد کار بی سرانجام آژی دهاک را به سرانجام برساند تا از ایران، برهوتی ابدی درست کند. برهوتی که در آن مردم ایران در سکوت و تسلیم به زانو درآیند.
روحانیون می خواهند بر ایران خاک مرده بپاشند، مردم ایران را وابدارند تا همچنان رو به قبله ی عربی زانو برزمین بسایند و پیشانی ی عبادت بر مُهر آغشته به خاک عربستان فرونهند و برای سرکوبگران کشور و نیاکانشان در درازای ۱۴۰۰ سال گذشته، سوگواری نمایند! این خطی است که «اسلام ناب محمدی» از چهارده سده پیش تا کنون در درازای تاریخ خونین ایران ادامه داده است. این دشنه ی خونین، هربار از دست این حکومت اسلام زده به دست آن یکی، و از دستِ آن یکی به دستِ دیگری سپرده شده است. اسلامگرایان غارتگر و ناایرانی در حکومت اسلامی می خواهند ایرانگرائی را برای همیشه در کفن کنند و به گوربسپارند تا مردم سرزمین ما را به امتی تبدیل کنند برای کشتن فرهنگ نیاکانی شان، برای کشتن فرهنگ سیمرغی شان، برای کشتن خودشان. برای آن که راه به سوی چنین گورستانی هموار شود باید جوانان و اندیشمندانی را که از آزادی، ایرانیگری، مردمشاهی و دادگری پدافند می کنند از سر راه برداشت.
کشتار و سرکوب زنان و مردان جوان ایران، و ایرانیان نواندیش، آینده گرا و سکولار به همین نیت صورت می گیرد. در همین سی سال گذشته ، حکومت انیرانی اسلامی در ایران بیش از صدهزار جوان و اندیشمند ایرانی را کشته است، صدها هزار تن از آنان را وادار به ترک میهنشان کرده است، و برآن است تا برجای ماندگان را وادار به بوسیدن نعلین های عربی این حکومت کند. اما آیا براستی موفق هم شده است؟ یورش بهمن وار جوانان ایران به بُن مایه های ایدئولوژیکِ حکومت سرکوبگر روز بروز فزاینده تر و نیرومندتر شده و می شود.
خورشید بیداری و گرمازای ایرانی مدتهاست که برآمده، و روشنائی اش رو به گسترش است. کُشتن پرتوهائی از این خورشیدِ پایان ناپذیر هرگز نخواهد توانست جلوی تابش فراگستر این مهر جاودان ایرانی را بخموشاند. مردم ایران نشان داده اند که ققنوسی واقعی و حقیقی هستند، و هربار از خاکستر خویش برخاسته اند. آن هم نیرومندتر، جوان تر و آگاه تر. بالهای سیمرغ، مامِ پرورنده، زندگی بخش و مهربان ایرانیان، بر سر زال های جوان ایرانی گشوده شده است. رستم ها و گردآفریدهای فراوانتری در راهند. آنان درخیابانهای ایران رژه می روند، و بزودی طومار حکومت اسلامی در ایران را درهم خواهند پی چید، و چرک و چروکِ دین سالاری را برای همیشه از سیمای میهن خود خواهند شست.


پزشک کهریزک با همه اطلاعاتش دفن شد!



دکتر رامین پوراندرزجانی روز سه‌شنبه در استراحتگاه خود در ساختمان بهداری نیروی انتظامی تهران بزرگ فوت کرد و علت فوت وی توسط مقامات مسئول، سکته قلبی در خواب اعلام شد.
دکتر پوراندرزجانی که دوران خدمت وظیفه خود را در بازداشتگاه کهریزک می گذرانده، در جریان دستگیری های پس از کودتا و انتقال آنها به کهریزک خود به خود در جریان بسیاری از فجایع قرار میگیرد. حتی محسن روح‌الامینی را نیز دو روز پیش از فوت معاینه کرده بود و از ابعاد جنایاتی که در حق او و دیگر بازداشتی ها اعمال شده بود با اطلاع شده بود.
پس از مرگ روح‌الامینی در بازداشتگاه کهریزک، یک هفته بازداشت می‌شود تا اعلام کند روح‌الامینی به علت ابتلا به مننژیت فوت کرده است؛ درحالی‌که گزارش مستند پزشکی قانونی علت فوت را اصابت ضربه به سر وی تشخیص داده بود. پوراندرزجانی، بعد از انتشار گزارش پزشکی قانونی به قید ضمانت آزاد ‌شد، اما چندین بار توسط بازرسی کل ناجا، دادسرای نظامی و شورای انتظامی پزشکی قانونی مورد بازجویی قرار ‌گرفته بود و به علت آگاهی از جزئیات آنچه که در کهریزک اتفاق افتاده بود از طرف افراد ناشناس بارها تهدید شده بود تا در این باره سخنی نگوید.
پوراندرزجانی، اتفاقات کهریزک را پیش از مرگ، برای معدودی از دوستانش بیان کرده و اضافه می کند که نسبت به امنیت جانی خود نیز نگران است.
علت مرگ پوراندرزجانی سکته قلبی اعلام شده اما به خانواده وی اجازه کالبد شکافی نمی دهند! و مراسم تشیع جنازه وی نیز تحت تدابیر شدید امنیتی برگزار شد.
گفته می‌شود یکی از نمایندگان تبریز در مجلس، زیر فشار مردم این شهر پیگیر بررسی علت فوت این پزشک بازداشتگاه کهریزک است.

آینده و چشم‏اندازهای اعتراضات مردمی

شباهنگ راد


چندی‏ست که مخالفت‏های مردمی علیه‏ی رژیم جمهوری اسلامی دور دیگری به‏خود گرفته است و ده‏ها سئوال را در مقابل هر انسان آزادی‏خواه و کمونیست قرار داده است که آیا حمایت، پشتیبانی و دفاع از اعتراضات، به‏حق است؟ آیا رژیم جمهوری اسلامی قادر به باز گرداندن فضای دهه‏های گذشته بر جامعه‏ی ایران می‏باشد؟ آیا منافع و منفعت "رهبران سبز" هم‏طراز با منفعت و منافع‏ی مردمی‏ست؟ آیا تداوم روند کنونی، به‏خواسته‏های پایه‏ای توده‏های ستم‏دیده پاسخ مثبت خواهد داد؟ آیا جنبش بدون سر و هدایتِ سالم، قادر به نابودی سلطه‏ی سرمایه بر تار و پود جامعه‏ی‏مان می‏باشد و بالاخره وظیفه‏ی کمونیست‏ها در قبال بروز رخ‏دادهای اعتراضی و حوادث اخیر چگونه تعریف می‏گردد؟

چنان‏چه به‏خواهیم به علل و فلسفه‏ی وجودی اعتراضات مردمی و آن‏هم در زیر سلطه‏ی استثمار و سرکوب، من‏حیث‏المجموع پاسخ دهیم، در یک کلام می‏توان گفت که مبارزات، خیزش‏ها و جوشش‏های مردمی به‏منظور بازستانی مطالبات پایمال شده‏ی‏شان، به‏حق و قابل حمایت و پشتیبانی‏اند؛ اعتراضات و نارضایتی‏هایی که حاصل چندین دهه فقر و نداری میلیون‏ها انسان محروم است؛ حاصل زندگی اسف‏بار توده‏های ستم‏دیده‏ا‏ی‏ست که دارند در زیر حاکمیت رژیم جمهوری اسلامی له و لورده می‏شوند. این روند را می‏توان در تمامی دوره‏های رژیم جمهوری اسلامی نشان داد و براستی که هر دهه‏ی آن، با دهه‏ی بدبختی و با دهه‏ی به فلاکت‏بار کشانده شدن هر چه بیش‏تر زندگی کارگران و زحمت‏کشان تمام شده است. به‏موازات آن‏ها‏ فضای سیاسی جامعه بسیار بسته، یک‏طرفه و خفقاق آور است. حق اعتراض را کاملاً از مردم سلب نموده‏اند و پاسخ هر مخالفتی، زور و گلوله است. البته که چنین رویه و کارکردی از جانب سران حکومت تازگی نه‏دارد و با ماهیت آنان جور در می‏آید. از دولت‏مردان رژیم جمهوری اسلامی تصوری به‏غیر از بگیر و به‏بند و سرکوب نمی‏توان داشت؛ از سران حکومت انتظاری به‏غیر از به‏خاک و خون کشاندن معترضین، مخالفین، کارگران و زحمت‏کشان نمی‏توان داشت. این‏ها برای به یغما بُردن سرمایه‏های مملکت، چپاول و غارت دست‏مایه‏های توده‏های محروم به‏میدان آمده‏اند. این‏ها آمده‏اند تا از منفعت سرمایه‏داران دفاع نمایند. بنابراین بناحقی رژیم جمهوری اسلامی کاملاً واضح است و حمایت و پشتیبانی از قوانین آن‏، به‏هر دلیل و به‏هر بهانه‏ای هم، بناحق است. جمهوری اسلامی با همه‏ی منادیان‏اش و با هر رنگ و لباسی باید بروند تا جامعه روی سعادت و خوش‏بختی محرومان را به بیند. قوانین طبقات حاکم باید سوزانده شود؛ قوانینی که در تخالف با منافع‏ی کارگران و زحمت‏کشان نوشته شده است و دفاع از آن‏ها، به‏معنای دفاع از سرمایه است. شکی در آن نیست که مدافعین مبارزه در چهارچوبه‏ی قوانین جمهوری اسلامی، نمی‏توانند همراه و هم‏گام با مردم باشند؛ نمی‏توانند از منظر و از منفعت مردم و در مخالفت با سیستم سرمایه‏داری به‏میدان آیند؛ چرا که وظیفه‏ی آنان حفظ و حراست نظام است؛ وظیفه‏ی‏شان گردش چرخ‏دنده‏های سرمایه است و می‏بایست حساب این‏دست از "مبارزین" و "مخالفین" علیه‏ی جناح‏های رقیب دولتی را با حساب توده‏های محروم، جدا نمود و از آن‏ها استنتاج واحد و یکسانی ارائه نه‏داد.

از منظری دیگر مسلم است‏که مردم بعد از انتخابات با انگیزه‏ها و با خواسته‏های متفاوتی به خیابان‏ها سرازیر شده‏اند و هر یک خواهان حقوق پایمال شده‏ی خویش از سردمداران نظام‏اند. مسلم است‏که هر یک از طبقات و اقشار متفاوت دارند از فضای به‏وجود آمده، مطالبات و خواسته‏های خویش را بیان می‏نمایند و دارند رژیم را به چالش می‏کشند. این نمودها و تفاوت‏ها را از یک‏طرف می‏توان در طرح شعارها به‏عینه دید و از طرف دیگر می‏توان مشاهده نمود که چگونه مدافعین نظام دارند شعارهای خود را به‏میان مردم می‏برند. در این میان جمهوری اسلامی هم تلاش‏اش بر آن است تا بر اوضاع مسلط گردد؛ کاملاً آگاه‏ست که چگونه شعار "رأی مرا پس بده"ی روزهای اولیه‏ی بعضاً معترضین، به شعار "مرگ بر خامنه‏ای" و "مرگ بر رژیم جمهوری اسلامی" تبدیل گشته است. این حقایق در درون عینیت دارد و بنابراین یک‏دست نمودن اعتراضات مردمی و وصل همه‏ی آن‏ها به "جنبش سبز" و هم‏چنین انتساب همه‏ی آن‏ها به مخالفین نظام اسلامی، نادرست است. به عبارتی واقعی‏تر باید تاکید ورزید که اعتراضات همگانی‏ست و به تبع از آن خالص نیست. این خاصیت هر اعتراض عمومی‏ست؛ اعتراضاتی که اگر چه از مضامین روشن و با برنامه برخوردار نمی‏باشند؛ امّا ینویه و با مخالفت‏های عملی خود توانستند فضای جامعه را تغییر دهند و سران حکومت را به مخمصه اندازند. بی دلیل نیست که این‏روزها تقلاهای سردمداران رژیم جمهوری اسلامی صد چندان شده است و در این میان هر یک از آنان دارند، مسیر و جهت اعتراضات کنونی را منحرف و به مسیر و منفعتِ جناح‏های خودی سازمان می‏دهند.

حقیقتاً که جامعه‏ی ایران در چنین شرایطی قرار گرفته است و رنگ "سبز" در متن شکاف عظیم طبقاتی و در چارچوبه‏ی تضادهای درونی رژیم علم شده است و در این میان همه‏ی تلاش‏ "سبز" بر آن است تا مبادا روزی پایه‏های نظام جمهوری اسلامی در اثر "بی لیاقتی" و "بی مدیریتی" بعضاً دولت‏مردان در هم ریخته ‏شود. به‏همین دلیل است‏که دارند تلاش می‏ورزند تا مبادا، مسیر اعتراضات مردمی از مسیر دل‏بخواه‏ی‏شان جدا شود و ریشه‏ی همه‏ی آنان سوزانده شود. واقعیت این است‏که سران نظام زنگ خطر و ندای حق طلبی بعضاً اعتراضات مردمی را شنیده‏اند و بی دلیل نیست که کروبی در پیام ویدئوئی خود بعد از اتفاقات 13 آبان می‏گوید که: "..من هم اعلام کردم که میآم هفت تیر و از هفت تیر هم میریم به سمت سفارت، به خصوص گفته بودم که هر کجا شعارهای انحرافی داده بشه، من اونجا توقف می‏کنم، که شعارهای انحرافی داده نشه و مردمی که می‏خواهند شعارهای انحرافی بدهند از من جدا بشند".

پیام کروبی کاملاً گویاست و می‏داند که بعضاً مردم از کل نظام متنفراند و خواهان نابودی همه‏ی مدافعین آنند. بنابراین در منطق کروبی، طرح شعار انحرافی از جانب مخالفین نظام، چیزی جز شعار مرگ بر رژیم جمهوری اسلامی نیست؛ شعار انحرافی از منظر کروبی و "رهبران سبز" چیزی جز مخالفت با قانون اساسی ارتجاعی آن نیست؛ قانونی که سی سال آزگار مردم را در جهل و بدبختی نگه داشته است و حقوق اولیه‏ی بیش از نیمی از نیروی فعال جامعه، یعنی زنان و دختران را لگدمال نموده است؛ قانونی که هزاران تن از انسان‏های آزاد اندیش را، از دم تیغ گذراند. روشن است‏که خط فاصل کشیدن بعضاً مردم و جوانان با شعارهای طرح شده از جانب "رهبران سبز" به‏معنای عبور از خط قرمز تلقی می‏گردد و به همین دلیل است‏که پیشایش دارند حساب خود را با حساب هر شعار رادیکالی که دارد کل نظام را نشانه می‏گیرد، جدا می‏سازند.
البته که چنین موضع‏گیری‏هایی را جامعه بارها و بارها از زبان "رهبران سبز" شنیده است و بارها و بارها دست‏اندرکاران و مدافعین نظام کوشیده‏اند تا خواسته‏ها و مطالبات بنیادی مردم را با خواسته‏ها و مطالبات نظام هم‏سو سازند. وقیحانه دارند تلاش می‏‏نمایند، قانون اساسی نظام را منطبق بر موازین انسانی و مردمی جلوه دهند و به‏دروغ «میر حسین موسوی» دارد می‏گوید که: "مردم می‏خواهند باز گردنند به دهه اوّل جمهوری اسلامی". واضح است‏که منظور پرچم‏دار "سبز"، از دهه‏ی اوّل رژیم جمهوری اسلامی، همانا دهه‏ی جنگ و جنایات، کُشت و کُشتار، حمله به خانه و کاشانه‏ی توده‏های محروم و بی‏دفاع، قتل عام کمونیست‏ها، مبارزین و مخالفین در درون زندان‏های جمهوری اسلامی‏ست؛ دهه‏ای که در دانشگاه‏ها را به بهانه‏ی "انقلاب فرهنگی" بستند و بر سر و صورت زنان و دختران "بی حجاب" اسید ‏پاشیدند. بنابه این دلائل و فاکتورهای روشن است‏که "رهبران سبز" نمی‏توانند به‏عنوان سخن‏گویان و زبان گویای منافع‏ی مردمی به حساب آیند و متأسفانه این جانیان بشریت دارند به‏دلیل فقدان آلترناتیو سالم در درون، از نیرو انرژی مردمی به‏عنوان سکوی پرش خود در کنار زدن جناح‏های رقیب حکومتی استفاده می‏نمایند.

این‏ها انگیزه‏های اساسی "رهبران سبز" را تشکیل می‏دهد و در چنین اوضاع در هم ریخته‏ای‏ست که توانسته‏اند، بعضاً افکار عمومی را به سمت خود جلب نمایند و بخش وسیعی از اعتراضات مردمی را به مسیر دل‏بخواه‏ی خود سوق دهند؛ واقعیت این است‏که به‏دلیل نبود صحنه‏گردانان واقعی در درون جامعه، میدان برای "رهبران سبز" آماده شده است و این جانیان هم با علم و با شناخت از نارضایتی عمومی نسبت به جناح‏های رقیب حکومتی دارند از موقعیت به‏وجود آمده بهره‏برداری‏های سیاسی خود را می‏نمایند. در متن چنین اوضاعی‏ست که پرچم و رنگ "سبز"، به کعبه‏ی آمال و آرزوهای بخشاً اعتراضات مردمی تبدیل گشته است و بعضاً از آنان دارند قدرت و منافع‏ی خود را، حول قدرت و منافع‏ی "رهبران سبز" تعریف می‏نمایند.
بدون کمترین شک و شبهه‏ای تداوم و کرنش به سیاست‏های "سبز"، تداوم بندگی و اسارت و آن‏هم در قالب و در شکل و شمایلی دیگر است. تنها با عروج از پرچم و رنگ "سبز" و هم‏گام شدن با بعضاً اعتراضات رادیکالِ مردمی‏ست که سلطه‏ی جهنمی رژیم جمهوری اسلامی به زیر کشیده خواهد شد. بنابراین ضروری‏ست تا نیروی جوان و مردمی پله‏های ترقی و بعدی را، فارغ از سیاست‏های دیکته شده‏ی "سبز" انتخاب نمایند و بر خلاف "رهبران سبز"، بر منافع‏ی بنیادی خویش پای فشارند. با انتخاب چنین مسیر و روندی‏ست که اعتراضات مردمی گام‏های روشن‏تری را بر خواهند داشت و رنگ و پرچم خود را در برابر رنگ‏های انتخابی سرمایه علم خواهند نمود. بدون عبور از رنگ‏های تعیین شده‏ی سران نظام و بدون مسلح شدن به ایده‏های سالم و بدون مرزبندی روشن و قاطع با جناح‏های رقیب حکومتی، سر, اعتراضات مردمی به سنگ خواهد خورد. بنابر این، وظیفه‏ی هر عنصر کمونیست و مدعی منافع‏ی مردمی‏ست تا واقعیات جاری را بدون نادیده‏گیری و زیاده‏روی، توضیح دهند و هم‏چنین ماهیت صحنه‏گردانان اصلی رویدادهای اخیر را افشاء سازند و به‏موازات آن‏ها تلاش ورزند تا در کاری سازمانیافته و با نقش آفرینی‏های عملی در مقابل دم و دستگاه‏های حکومتی، توجه‏ی اعتراضات مردمی را به سمت سیاست‏های صحیح و اصولی جلب نمایند. باید دانست که در شرایط کنونی سکان اعتراضات مردمی در دستان ضد انقلابیون و مدافعین نظام سرمایه‏داری قرار گرفته است و باید دانست که جنبش‏های اعتراضی بدون سر و ایده‏های سالم، ره به‏جائی نه‏خواهند بُرد و به‏مانند دوره‏های پیشین برندگان واقعی آن کسانی جر مدافعین پر و پا قرص نظام‏های سرمایه‏داری نه‏خواهند بود. جنبش‏های اعتراضی و بویژه جنبش روشنفکری باید به‏داند که مبارزه‏ی خودبه‏خودی مردم با هر سطح و عیاری، به‏خودی خود قادر به زیر و رو نمودن سلطه‏ی سرمایه نیست. نیاز است تا از درون این جنبش و تحولات اخیر نیروی جدی و کمونیستی‏ای سر باز نماید و مسیر اعتراضات بعضاً رادیکال مردمی را همگانی و همگانی‏تر نماید. تنها با گام نهادن در چنین شرایط و روندی‏ست که جنبش‏های اعتراضی از آینده و چشم‏اندازهای روشنی برخوردار خواهند گردید.

موتور قرمزان و درد اهل قلم
شکوفه تقی
نامه‌ی اول: حمله با رمز يا چاقو
خانم دکتر سلام اسم من شاعر است و فاميلم نويسنده و گاهی هم اين دو جا به جا مي‌شوند. علت نوشتن اين نامه‌ به شما دچار شدن من به بيماری خفقان است و ,مفتلا� شدنم به تنگی نفس. کمی هم حساسيت دارم به کلمه‌ی سانسور. تا اسمش مي‌آيد تنم کهير مي‌زند و دستم درد مي‌گيرد. اما از همه‌ی اينها بدتر يک سردرد شبه ميگرن است که وقت بروز الهام يا ملاقات با يک انديشه‌ی ناب گريبانم را مي‌گيرد. به طوری که انگار يکی سرم را زده به ديوار.
اين از بيداري، مشکل بدتر از آن، له و لورده بودن خواب‌هايم است، که تازگی محل ترکتازی موتورقرمزها شده. قبلا اول شب که مي‌خوابيدم برای خودم هر خوابی که مي‌خواستم مي‌ديدم. مثلا به بازار کتاب مي‌رفتم يک عالمه دانه‌ها‌ی کلمه و جوانه‌های فکر مي‌خريدم، مي‌آمدم با بذرهای گل و ميوه مي‌کاشتم يک باغ مي‌شد پر از کتاب، که رشک پرديس‌های هخامنشيان بود. گاهی هم درخت‌هايی از شعر مي‌روئيد، تناور و بلند، از ديوار کوتاه بيني‌های خرافه چنان مي‌گذشت که از همه‌ی دنيا ديده مي‌شدند و از قله‌شان دنيايی. در اين خواب‌های من شعر خوب گفتن خودش جايزه بود و کسی برای جايزه شعر نمي‌گفت. اما حالا همه‌اش شده جايزه و چماق. به اين طرف بچرخی اينها جايزه مي‌دهند به آن طرف بچرخی جايش با تودهنی و شلاق عوض مي‌شود. خلاصه اين قدر بگويم خانم دکتر که آن سبو بشکسته و آن پيمانه ريخته و خواب‌های من شده يک مشت کابوس بی سروته که در آنها يا صدای ويراژ دادن موتورقرمزها مي‌آيد، يا شعار چاقو چاقويشان. باغچه را هم باد خراب کرده و خانه را که ترشی خانه‌ شده، بوی سرکه. همه جا پر است از خمره‌های داستان و شعر و کتاب و کلمه و گزش ناجوانمردانه‌ی پشه کوره. باور کنيد اگر از اين وضع به فغان نمي‌آمدم دست به دامن سفيد شما نمي‌شدم. حالا که شدم بشنويد اين داستان را که شرح ابتلای همگی ماست و قصه‌ی هجوم موتور قرمزها.
خانم دکتر من دنبال درمانم و رومی در قصه‌ی پادشاه و کنيزک از زبان طبيب غيب مي‌گويد درمان مردم هر شهری جداست. آن پزشک روح دست بيمار را مي‌گيرد و از ديارش مي‌پرسد تا بداند درد او از کيست و ريشه‌اش در کجاست. جهت اطلاع شما بايد بگويم که اهل دهکوره‌ی شعرم از توابع کشور قلم که اگرچه امروز مملکتی است در پيتي، در گذشته وقتی جايی به اسم خراسان بزرگ بود و پارس، وقتی مغول‌های اسکندری هنوز تخت جمشيد را آتش نزده بودند، مغولان عرب تيسفون را ويران نکرده بودند و جوی خون از کوچه‌های استخر راه نيفتاده بود، و مغولان چنگيزی خاک نيشابور را به توبره نکشيده بودند و ری را به آب نبسته بودند، اسم ديار من شايد سمرقند چو قند بود و من معشوقی داشتم با کر و فر که کيمياگر بود و ساکن کوی فرهنگ در نزديکی محله‌ی غاتفر. حالا اين دست من، آنهم نفس شفای شما. بپرسيد تا بگويم که درد من از کيست. ترسی هم از گوش اهالی حرم ببخشيد بيت سلطان ندارم. بگذاريد هر دو مصرع اين در نه نيمه باز، که چهار طاق باشد.
مغولان موتورقرمز که در همه‌ی تاريخ حتی قبل از اختراع کاغذ و موتور کارشان زير گرفتن روياها، بريدن دست افکار نو و سنگسار کردن آزادی بوده کيمياگر را زندانی کرده‌اند. سپس سوار بر شتر، استر و يابو، همچنان با رمز ,يا چاقو� به هر چه پرواز کردنی در کشورم بوده لشکر کشيده‌اند، با اين هدف که از هر سلول زندگی حلقه‌ی زنجيری بسازند و با غلی بزرگ بلندپروازی را در هر شاعری به بند کشند. اينها ادعا مي‌کنند آسمان يک جور تيغ است در دست آنها که بوسيله‌ی آن مي‌توانند بال‌ها را جراحی ‌کنند و محل بريدگی را با ضماد گل و لجن بپوشانند تا آرزوها از ترس بو گرفتن يا پوسيدگی خودشان به زير خاک فرار کنند.
خانم دکتر موتورقرمزها دشمن کلمات پاکيزه هستند و مي‌گويند گمراهان از شاعران پيروی مي‌کنند و در خانه‌ی هر يک از اهالی قلم تا بوی تازگی به مشامشان مي‌خورد مثل مور و ملخ از همه‌ی درها و ديوارها مي‌ريزند. بی هيچ ملاحظه‌ای با چماق و باتوم به دوشيزگی عبارات حمله مي‌کنند، گلوی قناري‌های شعر را مي‌برند، هرچه لطافت گيرشان مي‌آيد را با قيچی جر مي‌دهند و به جای آنهمه زيبايی يک چيز زشت و ترسناک مي‌دوزند که نه تنها روی پيشانی روزگار مي‌ماند که تاريکی آن را با چلچراغ هم وسط شب نمي‌توان روشن کرد.
اين موتورسواران هر گاه با رمز ,ياچاقو� حمله مي‌کنند با خودشان گله‌هايی از سگان‌ هار بی قلاده مي‌آورند که زوزه کشان، به هر چه تخيل شاعرانه و افکار پر اميد است دندان‌ فرو کنند. هی بخودم مي‌گويم دريا به دهن سگانی از اين دست نجس نمي‌شود بی آنکه منظورم بی احترامی به همه‌ی سگ‌ها باشد که سگ داريم تا سگ. اما صبح از احساس رنجش و زردی رويم مي‌فهمم اين آب دهان و زخم دندان گويا مسمومم کرده است.
خانم دکتر روزگار غريبی است. ايکاش مادر دهر از اين موتورسوارها کمتر مي‌زائيد و يا مانند مادری مهربان با دقت و مسئوليت به تربيت آنها مي‌رسيد تا اين همه خرابی به جا نمي‌گذاشتند. البته اين نظر من است که به تربيت ايمان دارم و مي‌گويم همه با دانش درمان مي‌شوند. اما بعضي‌ها هم مي‌گويند مادر روزگار همه‌ی زور دنيا را هم مي‌زد باز نمي‌توانست گردو را روی گنبد نگاه دارد که اين موتورسوارها در قصه‌ها نسبشان به قوم ياجوج ماجوج مي‌رسد و همان‌هايی هستند که ذوالقرنين افسانه‌ای تا به خطرشان پی برد، مقابل هجومشان يک سد سکندر کشيد و به اين ترتيب عرصه‌ی منطق يونان را از آسيب‌شان نگاه داشت. بعضي‌ها هم مي‌گويند-گردن خودشان- اينها يک جور موجودات آدمنما هستند که با ريش و پشم فراوان از مادر ذاتا لخت مادرزاد، بيسواد بيسواد بدنيا مي‌آيند و لجبازی عجيبی با يادگيری دارند. اينها، خيلی دير زبان باز مي‌کنند و وقتی هم که باز مي‌کنند بهتر است نکنند چون تا ساليان سال غير از فحش آنهم از آن رکيک‌های دو نبش و چهارگوش هيچ چيز ديگری نمي‌گويند. اين موجودات که در افسانه‌های فارسی به ديو معروفند، به دلايل عديده- از جمله بزرگی شکم و کوچکی سر، ناهمگونی دست و پا و انبوهی پشم و بلد بودن يک جور قافيه بازی عجيب- فکر مي‌کنند از من و شما بهترند.
حالا لابد مي‌گوييد منظور از آن قافيه بازی چيست. البته خود ازمابهتران بهتر مي‌دانند اما آنچه من متوجه شدم يک جور بازی با کلمه است که آنها اسمش را شعر واقعی يا حتی الهام دينی مي‌گذارند که در گوششان زمزمه شده و آنها به تکرار و تمرين آن پرداخته‌اند. به اين ترتيب که از همان اوان کودکی که تازه زبانشان باز شده-دور و بر چهارده پانزده سالگی- به هر بچه‌ای بر مي‌خوردند که از خودشان باسوادتر يا باهوش‌تر بوده مي‌گفتند ,بگو يا چاقو� تا کسی مي‌گفت محکم مي‌زدند تو سر يا صورت يا بيني‌اش مي‌گفتند ,برو بچه دماغو�. اگر آن بچه به چالششان مي‌کشيد و نمي‌رفت! اينها چاقويی گنده از جيبشان در مي‌آوردند برای خنده هم که شده تن چالشگر را خطخطی مي‌کردند. اينها حواسشان است خطی که روی چشم و دهان و گلو مي‌کشند چنان باشد که به بينايی و گويايی فرد آسيب جدی وارد کند. و خطخطی کردن را اينقدر تمرين مي‌کنند که در آن استاد بشوند. بعد در نفس بريدن تخصص مي‌گيرند. اسم کارشان را هم به دستور بزرگانشان مي‌گذارند حجامت دينی. حالا مي‌گوييد نفس را چطور مي‌شود حجامت کرد مي‌گويم برويد از اين ريش سالاران بپرسيد که درخت اخلاقياتشان از ناحيه‌ای در زير شکم مي‌رويد و در دروغ مي‌بالد و با آب ريا رشد مي‌کند و ميوه‌های ترس و ارعاب مي‌دهد هر کدام اين هوا. همين ميوه‌هاست که ازمابهتران به اسم روزی و احسان، پشت موتورهای قرمزشان مي‌گذارند و از پنجره خانه‌های اهل قلم به جای کلمات بکر شاعران و ادبيات خردمندان به داخل پرت مي‌کنند. هر وقت هم بخواهند خوش خدمتی را به اوج برسانند خودشان را با همان موتورهای قرمز به درون پنجره‌ها مي‌اندازند و تا چشم بهم بزنی کتاب‌ها را پاره مي‌کنند، نوشته‌ها را مي‌سوزانند و قلم‌ها را مي‌شکنند. بعد با چماقشان نامه‌ی اعمال مردم را مي‌نويسند البته به سبک خودشان، گاهی توسری مي‌زنند آن ديگر سبک نمي‌خواهد گاهی هم -بخصوص وقتی که بخواهند اعتراف دروغ بگيرند- با آن ,عشق بازی� مي‌کنند البته باز هم به سبک خودشان.
خانم دکتر مي‌بينيد اين چيزهاست علت بيماری من. حالا به من بگوئيد که چاره‌ی کار بلازدگانی مانند من چيست که در همه‌ی تاريخ جرمشان شعر و مذهبشان نوشتن و زندگيشان کتاب و الهام و انديشه بوده است و هيچ تعلق خاطری به جمع شدن با زر و زور نداشته‌اند؟
درمان اين موتورقرمزان بی مرز که از هر ديواری مي‌گذرند و زمان و مکان را به هيچ مي‌گيرند چيست؟ اگر به اين قافيه بازان چاقو و دماغو يک ورزش مغزی بدهيم به جای پشم کمی شعور از ناحيه سينه يا سرشان مي‌رويد؟ شايد بايد در يک روز درخت کاری اصله‌های ظريف نهال شعور را به رايگان بين همه تقسيم کرد و کمک اينها هم کرد که آن را در باغچه‌شان بکارند و حسابی آب و کود بدهند. بعد هم در قانون اساسی نوشته شود که اگر کسی خواست با چاقو بازی کند همان برای تراشيدن قلم خودش باشد يا قلمه زدن شاخه‌هايش يا پيوند شاخه‌ای به تنه‌اش. شايد هم بايد اينها را از اول بدنيا آورد و مغزشان را به جای عنبرنسارا با عطر و عبير پر کرد شما چه مي‌گوييد؟ آيا درمانی برای آنها که عمری در چهارسوق دباغان پوست کنی کرده‌اند و از همه‌ی اشعار پر حکمت جهان و اين همه سروده‌های ناب بشری فقط قافيه بازی با دو کلمه‌ی چاقو و دماغو را ياد گرفته‌اند وجود دارد؟ درمان من شاعر که دهکوره‌وند ولايت قلمم و دلباخته‌ی کيمياگر حقيقت چيست؟

Saturday، November 14، 2009

حمید مصدق
منظومهء آبی، خاکستر، سیاه
چه کسی می خواهدمن و تو ما نشویم
خانه‌اش ویران باد!
من اگر ما نشوم، تنهایم
تو اگر ما نشوی، خویشتنی*
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند
من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه کسی برخیزد؟*
رود باید شد و رفت*
آشیان تهی دستِ مرا
مرغ دستان تو پُر می سازد