موتور قرمزان و درد اهل قلم
شکوفه تقی
نامهی اول: حمله با رمز يا چاقو
خانم دکتر سلام اسم من شاعر است و فاميلم نويسنده و گاهی هم اين دو جا به جا ميشوند. علت نوشتن اين نامه به شما دچار شدن من به بيماری خفقان است و ,مفتلا� شدنم به تنگی نفس. کمی هم حساسيت دارم به کلمهی سانسور. تا اسمش ميآيد تنم کهير ميزند و دستم درد ميگيرد. اما از همهی اينها بدتر يک سردرد شبه ميگرن است که وقت بروز الهام يا ملاقات با يک انديشهی ناب گريبانم را ميگيرد. به طوری که انگار يکی سرم را زده به ديوار.
اين از بيداري، مشکل بدتر از آن، له و لورده بودن خوابهايم است، که تازگی محل ترکتازی موتورقرمزها شده. قبلا اول شب که ميخوابيدم برای خودم هر خوابی که ميخواستم ميديدم. مثلا به بازار کتاب ميرفتم يک عالمه دانههای کلمه و جوانههای فکر ميخريدم، ميآمدم با بذرهای گل و ميوه ميکاشتم يک باغ ميشد پر از کتاب، که رشک پرديسهای هخامنشيان بود. گاهی هم درختهايی از شعر ميروئيد، تناور و بلند، از ديوار کوتاه بينيهای خرافه چنان ميگذشت که از همهی دنيا ديده ميشدند و از قلهشان دنيايی. در اين خوابهای من شعر خوب گفتن خودش جايزه بود و کسی برای جايزه شعر نميگفت. اما حالا همهاش شده جايزه و چماق. به اين طرف بچرخی اينها جايزه ميدهند به آن طرف بچرخی جايش با تودهنی و شلاق عوض ميشود. خلاصه اين قدر بگويم خانم دکتر که آن سبو بشکسته و آن پيمانه ريخته و خوابهای من شده يک مشت کابوس بی سروته که در آنها يا صدای ويراژ دادن موتورقرمزها ميآيد، يا شعار چاقو چاقويشان. باغچه را هم باد خراب کرده و خانه را که ترشی خانه شده، بوی سرکه. همه جا پر است از خمرههای داستان و شعر و کتاب و کلمه و گزش ناجوانمردانهی پشه کوره. باور کنيد اگر از اين وضع به فغان نميآمدم دست به دامن سفيد شما نميشدم. حالا که شدم بشنويد اين داستان را که شرح ابتلای همگی ماست و قصهی هجوم موتور قرمزها.
خانم دکتر من دنبال درمانم و رومی در قصهی پادشاه و کنيزک از زبان طبيب غيب ميگويد درمان مردم هر شهری جداست. آن پزشک روح دست بيمار را ميگيرد و از ديارش ميپرسد تا بداند درد او از کيست و ريشهاش در کجاست. جهت اطلاع شما بايد بگويم که اهل دهکورهی شعرم از توابع کشور قلم که اگرچه امروز مملکتی است در پيتي، در گذشته وقتی جايی به اسم خراسان بزرگ بود و پارس، وقتی مغولهای اسکندری هنوز تخت جمشيد را آتش نزده بودند، مغولان عرب تيسفون را ويران نکرده بودند و جوی خون از کوچههای استخر راه نيفتاده بود، و مغولان چنگيزی خاک نيشابور را به توبره نکشيده بودند و ری را به آب نبسته بودند، اسم ديار من شايد سمرقند چو قند بود و من معشوقی داشتم با کر و فر که کيمياگر بود و ساکن کوی فرهنگ در نزديکی محلهی غاتفر. حالا اين دست من، آنهم نفس شفای شما. بپرسيد تا بگويم که درد من از کيست. ترسی هم از گوش اهالی حرم ببخشيد بيت سلطان ندارم. بگذاريد هر دو مصرع اين در نه نيمه باز، که چهار طاق باشد.
مغولان موتورقرمز که در همهی تاريخ حتی قبل از اختراع کاغذ و موتور کارشان زير گرفتن روياها، بريدن دست افکار نو و سنگسار کردن آزادی بوده کيمياگر را زندانی کردهاند. سپس سوار بر شتر، استر و يابو، همچنان با رمز ,يا چاقو� به هر چه پرواز کردنی در کشورم بوده لشکر کشيدهاند، با اين هدف که از هر سلول زندگی حلقهی زنجيری بسازند و با غلی بزرگ بلندپروازی را در هر شاعری به بند کشند. اينها ادعا ميکنند آسمان يک جور تيغ است در دست آنها که بوسيلهی آن ميتوانند بالها را جراحی کنند و محل بريدگی را با ضماد گل و لجن بپوشانند تا آرزوها از ترس بو گرفتن يا پوسيدگی خودشان به زير خاک فرار کنند.
خانم دکتر موتورقرمزها دشمن کلمات پاکيزه هستند و ميگويند گمراهان از شاعران پيروی ميکنند و در خانهی هر يک از اهالی قلم تا بوی تازگی به مشامشان ميخورد مثل مور و ملخ از همهی درها و ديوارها ميريزند. بی هيچ ملاحظهای با چماق و باتوم به دوشيزگی عبارات حمله ميکنند، گلوی قناريهای شعر را ميبرند، هرچه لطافت گيرشان ميآيد را با قيچی جر ميدهند و به جای آنهمه زيبايی يک چيز زشت و ترسناک ميدوزند که نه تنها روی پيشانی روزگار ميماند که تاريکی آن را با چلچراغ هم وسط شب نميتوان روشن کرد.
اين موتورسواران هر گاه با رمز ,ياچاقو� حمله ميکنند با خودشان گلههايی از سگان هار بی قلاده ميآورند که زوزه کشان، به هر چه تخيل شاعرانه و افکار پر اميد است دندان فرو کنند. هی بخودم ميگويم دريا به دهن سگانی از اين دست نجس نميشود بی آنکه منظورم بی احترامی به همهی سگها باشد که سگ داريم تا سگ. اما صبح از احساس رنجش و زردی رويم ميفهمم اين آب دهان و زخم دندان گويا مسمومم کرده است.
خانم دکتر روزگار غريبی است. ايکاش مادر دهر از اين موتورسوارها کمتر ميزائيد و يا مانند مادری مهربان با دقت و مسئوليت به تربيت آنها ميرسيد تا اين همه خرابی به جا نميگذاشتند. البته اين نظر من است که به تربيت ايمان دارم و ميگويم همه با دانش درمان ميشوند. اما بعضيها هم ميگويند مادر روزگار همهی زور دنيا را هم ميزد باز نميتوانست گردو را روی گنبد نگاه دارد که اين موتورسوارها در قصهها نسبشان به قوم ياجوج ماجوج ميرسد و همانهايی هستند که ذوالقرنين افسانهای تا به خطرشان پی برد، مقابل هجومشان يک سد سکندر کشيد و به اين ترتيب عرصهی منطق يونان را از آسيبشان نگاه داشت. بعضيها هم ميگويند-گردن خودشان- اينها يک جور موجودات آدمنما هستند که با ريش و پشم فراوان از مادر ذاتا لخت مادرزاد، بيسواد بيسواد بدنيا ميآيند و لجبازی عجيبی با يادگيری دارند. اينها، خيلی دير زبان باز ميکنند و وقتی هم که باز ميکنند بهتر است نکنند چون تا ساليان سال غير از فحش آنهم از آن رکيکهای دو نبش و چهارگوش هيچ چيز ديگری نميگويند. اين موجودات که در افسانههای فارسی به ديو معروفند، به دلايل عديده- از جمله بزرگی شکم و کوچکی سر، ناهمگونی دست و پا و انبوهی پشم و بلد بودن يک جور قافيه بازی عجيب- فکر ميکنند از من و شما بهترند.
حالا لابد ميگوييد منظور از آن قافيه بازی چيست. البته خود ازمابهتران بهتر ميدانند اما آنچه من متوجه شدم يک جور بازی با کلمه است که آنها اسمش را شعر واقعی يا حتی الهام دينی ميگذارند که در گوششان زمزمه شده و آنها به تکرار و تمرين آن پرداختهاند. به اين ترتيب که از همان اوان کودکی که تازه زبانشان باز شده-دور و بر چهارده پانزده سالگی- به هر بچهای بر ميخوردند که از خودشان باسوادتر يا باهوشتر بوده ميگفتند ,بگو يا چاقو� تا کسی ميگفت محکم ميزدند تو سر يا صورت يا بينياش ميگفتند ,برو بچه دماغو�. اگر آن بچه به چالششان ميکشيد و نميرفت! اينها چاقويی گنده از جيبشان در ميآوردند برای خنده هم که شده تن چالشگر را خطخطی ميکردند. اينها حواسشان است خطی که روی چشم و دهان و گلو ميکشند چنان باشد که به بينايی و گويايی فرد آسيب جدی وارد کند. و خطخطی کردن را اينقدر تمرين ميکنند که در آن استاد بشوند. بعد در نفس بريدن تخصص ميگيرند. اسم کارشان را هم به دستور بزرگانشان ميگذارند حجامت دينی. حالا ميگوييد نفس را چطور ميشود حجامت کرد ميگويم برويد از اين ريش سالاران بپرسيد که درخت اخلاقياتشان از ناحيهای در زير شکم ميرويد و در دروغ ميبالد و با آب ريا رشد ميکند و ميوههای ترس و ارعاب ميدهد هر کدام اين هوا. همين ميوههاست که ازمابهتران به اسم روزی و احسان، پشت موتورهای قرمزشان ميگذارند و از پنجره خانههای اهل قلم به جای کلمات بکر شاعران و ادبيات خردمندان به داخل پرت ميکنند. هر وقت هم بخواهند خوش خدمتی را به اوج برسانند خودشان را با همان موتورهای قرمز به درون پنجرهها مياندازند و تا چشم بهم بزنی کتابها را پاره ميکنند، نوشتهها را ميسوزانند و قلمها را ميشکنند. بعد با چماقشان نامهی اعمال مردم را مينويسند البته به سبک خودشان، گاهی توسری ميزنند آن ديگر سبک نميخواهد گاهی هم -بخصوص وقتی که بخواهند اعتراف دروغ بگيرند- با آن ,عشق بازی� ميکنند البته باز هم به سبک خودشان.
خانم دکتر ميبينيد اين چيزهاست علت بيماری من. حالا به من بگوئيد که چارهی کار بلازدگانی مانند من چيست که در همهی تاريخ جرمشان شعر و مذهبشان نوشتن و زندگيشان کتاب و الهام و انديشه بوده است و هيچ تعلق خاطری به جمع شدن با زر و زور نداشتهاند؟
درمان اين موتورقرمزان بی مرز که از هر ديواری ميگذرند و زمان و مکان را به هيچ ميگيرند چيست؟ اگر به اين قافيه بازان چاقو و دماغو يک ورزش مغزی بدهيم به جای پشم کمی شعور از ناحيه سينه يا سرشان ميرويد؟ شايد بايد در يک روز درخت کاری اصلههای ظريف نهال شعور را به رايگان بين همه تقسيم کرد و کمک اينها هم کرد که آن را در باغچهشان بکارند و حسابی آب و کود بدهند. بعد هم در قانون اساسی نوشته شود که اگر کسی خواست با چاقو بازی کند همان برای تراشيدن قلم خودش باشد يا قلمه زدن شاخههايش يا پيوند شاخهای به تنهاش. شايد هم بايد اينها را از اول بدنيا آورد و مغزشان را به جای عنبرنسارا با عطر و عبير پر کرد شما چه ميگوييد؟ آيا درمانی برای آنها که عمری در چهارسوق دباغان پوست کنی کردهاند و از همهی اشعار پر حکمت جهان و اين همه سرودههای ناب بشری فقط قافيه بازی با دو کلمهی چاقو و دماغو را ياد گرفتهاند وجود دارد؟ درمان من شاعر که دهکورهوند ولايت قلمم و دلباختهی کيمياگر حقيقت چيست؟