
لنگستون هيوز
"بگذارید این وطن دوباره وطن شود"
ترجمه احمد شاملو
بگذارید این وطن دوباره وطن شود
بگذارید دوباره همان رویایی شود که بود
بگذارید پیشاهنگ دشت شود
و در آنجا که آزاد است منزلگاهی بجوید
(این وطن هرگز برای من وطن نبود)
بگذارید این وطن رویایی باشد که رویا پروران در رویای
خویش داشته اند
بگذارید سرزمین پر توان عشق شود
سرزمینی که در آن نه شاهان بتوانند بی اعتنایی نشان دهند
نه ستمگران اسباب چینی کنند
تا هر انسانی که بر تر از اوست از پا در اورد
(این وطن هرگز برای من وطن نبود)
بگذارید سرزمین من سرزمینی شود که در آن ازادی را با تاج
گل
ساخته گی وطن پرستی نمی ارایند
اما فرصت و امکان واقعی برای همه کس هست.
زندگی آزاد است و آزادی بیان در هوایی است که استنشاق
میکنیم
یک رویا رویایی که فدا میخواندم هنوز اما
آه بگذارید این وطن بار دیگر وطن شود
سرزمینی که هنوز انچه باید بشود نشده
و باید بشود
سرزمینی که در آن هر انسانی ازاد است
سرزمینی که از آن من است
من هایی که این وطن را وطن کرده اند
که خون و عرق جبینشان درد و ایمانشان
در ریخته گری دست هاشان و در زیر باران خیش هاشان
بار دیگر باید رویای پر توان ما را بازگرداند
آری هر نا سزایی که دارید نثار من کنید
پولاد آزادی زنگار ندارد
از آن کسان که زالو وار به حیات مردم چسبیده اند
ما میباید سرزمین امانم را بار دیگر بازپس بستانیم
آه اری آشکارا میگویم
این وطن برای من هرگز وطن نبود
با وصف این سوگند میخورم که وطن من خواهد بود
رویای آن
همچون بذری جاودانه در اعماق جان من نهفته است
ما مردم می باید
سرزمین امان معادن مان گیاهان امان رودخانه هامان
کوهستان هامان و دشت های بی پایان امان را ازاد کنیم
همه جا را سراسر این مملکت سر سبزمان را
و بار دیگر وطن را بسازیم
بگذارید دوباره همان رویایی شود که بود
بگذارید پیشاهنگ دشت شود
و در آنجا که آزاد است منزلگاهی بجوید
(این وطن هرگز برای من وطن نبود)
بگذارید این وطن رویایی باشد که رویا پروران در رویای
خویش داشته اند
بگذارید سرزمین پر توان عشق شود
سرزمینی که در آن نه شاهان بتوانند بی اعتنایی نشان دهند
نه ستمگران اسباب چینی کنند
تا هر انسانی که بر تر از اوست از پا در اورد
(این وطن هرگز برای من وطن نبود)
بگذارید سرزمین من سرزمینی شود که در آن ازادی را با تاج
گل
ساخته گی وطن پرستی نمی ارایند
اما فرصت و امکان واقعی برای همه کس هست.
زندگی آزاد است و آزادی بیان در هوایی است که استنشاق
میکنیم
یک رویا رویایی که فدا میخواندم هنوز اما
آه بگذارید این وطن بار دیگر وطن شود
سرزمینی که هنوز انچه باید بشود نشده
و باید بشود
سرزمینی که در آن هر انسانی ازاد است
سرزمینی که از آن من است
من هایی که این وطن را وطن کرده اند
که خون و عرق جبینشان درد و ایمانشان
در ریخته گری دست هاشان و در زیر باران خیش هاشان
بار دیگر باید رویای پر توان ما را بازگرداند
آری هر نا سزایی که دارید نثار من کنید
پولاد آزادی زنگار ندارد
از آن کسان که زالو وار به حیات مردم چسبیده اند
ما میباید سرزمین امانم را بار دیگر بازپس بستانیم
آه اری آشکارا میگویم
این وطن برای من هرگز وطن نبود
با وصف این سوگند میخورم که وطن من خواهد بود
رویای آن
همچون بذری جاودانه در اعماق جان من نهفته است
ما مردم می باید
سرزمین امان معادن مان گیاهان امان رودخانه هامان
کوهستان هامان و دشت های بی پایان امان را ازاد کنیم
همه جا را سراسر این مملکت سر سبزمان را
و بار دیگر وطن را بسازیم
0 نظرات:
ارسال يک نظر